تبليغاتX
دختری با وفا
دختری با وفا

برای عزیز دلم....فاطمه جان...دوست واقعی من

سلام.امیدوارم حال همتون خوب خوب باشه....

این بار با کلی حرف اومدم.با کلی حرف که شایدر درد خیلی ها هست.

نمی دونم ار کجا شروع کنم؟؟؟!!!!

مشکلات اونقدر زیاد هست که ادم نمی دونه باید اول کدوم را حل کنه.....البته من منظورم اصلا

خودم نیستم من که تازه اولای راهم و هنوز نمی دونم سختی زندگی چیه.....کلی دارم می گم

حرف هایی که می زنم کلی هست.....بعضی قسمت ها هم نه.

زندگی کردن خیلی سخت شده.

اطرافم خیلی ها رو می بینم که با چه بدبختی دارن زندگی می کنند.......دیگه اون زندگی های خوب

و شیرین تمام شد.قدیم ها اون طور که شندیم زندگی خیلی زیبا بود برای مردمان...همه با هم متحد

بودن.درسته کار می کردن ولی اونقدر با لذت کار می کردند.اون قدر مشکلاتشون کم بود که عاشق

زندگی بودن.ولی حالا به حدی ادم های بد زیاد شده که خدا می دونه....من فکر کنم هر چی علم

پیشرفت کنه اوضاع بد تر می شه.

هر چی زندگی کردن ساده باشه بهتره.

نمی دونم چی باید بگم.

خیلی ها نامرد هستن.نمی دونم تا حالا شده که کسی شما رو اونقدر کوچیک ببینه که بهت

بدی کنه.....بهت نامردی کنه....تا حالا شده؟یا ببخشید ببخشید اون قدر خر فرضت کنه که اذیتت کنه

و......

من از این ادم ها خیلی دیدم.....مخصوصا امسال که در محیطی هستم که ادم های جورواجوری

اطرافم هستن.ادم هایی که اصلا به من نمی خورند.یعنی اونقدر نامرد هستن....اون قدر بی احترامی

می کنند که شخصیت خودشون را نشون می دن.....

اعصابم خیلی خورد می شه.بعضی ها فکر می کنند ادمی که حجابش را رعایت کنه خر است.

خیلی ها بی ادب هستن....هر چی دوست دارن می گن.یه ذره فکر نمی کنند......من خودم هیچ

وقت با خشونت برخورد نکردم با این جور ادم ها همیشه می زارم اون کسی که بهترین قاضی است

قضاوت کنه...اخه من کی هستم که بخوام داوری کنم؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی خوب خیلی ها فکر می کنند چون نفهم هستیم سکوت می کنیم.....چون خیلی خر هستیم

سکوت می کنیم........هیچ کس حرف حق نمی زنه.....

دیگه کسی با کسی متحد نیست...همه دوست دارن قلدر بازی در بیارن و حال بگیرن.....

وقتی ادمی بر گرده به خانواده ی طرف فحش بده ادم نیست......وقتی کسی برگرده حرف نا حق بزنه

ادم نیست.....نمی گم خودم عالی هستم ولی در این حد هم نیستم.....

نمی گم من خیلی با ادب هستم....حداقل اگه اشتباه کنم جرات دارم بلند بشم و بگم ببخشید

من اشتباه کردم....نه من بهترین نیستم ولی فکر نکنم بد ترین هم باشم......تا حالا فکر نکنم به کسی

نامردی کرده باشم....تا حالا ارزش خانواده و شخصیت خانواده ام را خورد نکرده....پایین نیاوردم....

ولی خیلی ها این کار ها رو کردن.....نمی دونم چرا هر قدر خوبی کنیم به کسی اون با ما بدی می کند

شما هم قبول دارین؟

امروز با خیلی از این ادم ها روبه رو شدم...ولی واقعا خیلی ها نامرد هستن.....از همه ی اونایی که

 نامردی می کنند بدم میاد.....

شایدر از نظر خیلی از شما دوستان و کسیانی که این متن را خوندین خیلی مسخره گفتم ولی خب

حرف دل بود......دیدم این کلبه خالی از حرف دل است و گفتم پرش کنم.....این هم خودش خاطره

است...ادم گاهی اوقات با خوندن خیلی از متن ها به خودش میاد و یکمی بهتر می شه...من هر

هر روز این متن خودم را می خونم تا یه وقتی نامرد و بد نشم.......

 

جمله ی امروزم اینه:

مواظب باشین دل کسی رو نشکونید.....دل شکستن خیلی بده.......

مواظب تک تک رفتار هاتون باشین.....من هم سعی می کنم بشم بهترین مثل خیلی از شما دوستان

 

خدافظ 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 23:44 توسط فاطمه|

اول از همه باید از ابجی خوبم که برام تولد گرفت تشکر کنم....ابجی من اسمش عسل من که

عاشقش  هستم....واقعا غافل گیرم کردم....مرسی ابجی خوبم....

از شما دوستان هم که بهم تبریک گفتین هم ممنونم......و از عمو که بهم کمک کرد که این داستان

را بنویسم خیلی خیلی تشکر می کنم......واقعا دست همتون درد نکنه....مرسی....

انار خوبان:

مهتاب عاشق انار است.او خیلی انار دوست دارد.وضع مالی خوبی ندارد.مادر مهتاب فوت کرده است.

او با پدرش زندگی می کند.مهتاب هیچ وقت از پدرش انار نخواست.چون می دانست که پدرش پول

زیادی ندارد.او دختری ساکت و مظلومی بود.درک بالایی هم داشت.وقتی فصل پاییز می رسد مهتاب

داغ دلش تازه می شه.خیلی از دوستان او با خود انار می آورند به مدرسه مادران انها انار ها را برای

انها دون می کنند و در ظرفی می ریزند و بچه ها هم با خود به مدرسه می اورند تا بخورند.

مهتاب با چشمانی بارانی و غمگین به انار های دون شده نگاه می کند.متاسفانه دوستان مهتاب به او

انار تعارف نمی کنند.مهتاب خیلی ناراحت می شه.یه روزی وقتی مهتاب داشت از مدرسه به خونه

می رفت در حالی که خیلی ناراحت بود و اروم با خود می گفت انار....انار......و در آن هنگام بود که

خداوند یک انار از یک درختی به سوی مهتاب انداخت.مهتاب خیلی تعجب کرد اخه در اون نزدیکی هایش

هیچ درختی نبود که درخت انار باشد.او خیلی خوش حال شد.و ماجرا را فهمید و یاد ان جمله ایی افتاد

که مادرش قبل از اینکه به پیش خدا برود بهش گفت.مادرش گفت:خداوند به فکر بنده اش هست پس

تو هم همیشه به یاد خدا باش.حال دیگر چهره ی مهتاب باز شده بود.مثل یه غنچه که تازه باز شده

است.او دیگر خوش حال است و خدا رو شکر می کند.و مادرش را روی ابر ها می بیند که دارد به او

لبخند می زند.

مهتاب وقتی به خانه رسید انار ها را دون کرد و ریخت درون ظرفی.او انار ها رو طوری برای خود

تقسیم کرد که به اندازه ی هفت روزش می شد.

مهتاب با قلب پاکش باز از خدا تشکر می کند و به حدی خوش حال بود که انگار بهترین روز زندگی اش

بود.   

 این هم مهتاب قصه ی ما...ببینید چه قدر خوش حاله.....

این هم داستان کوتاه من درباره ی انار.....

البته با کمک عمو.حالا از شما می خوام بهم کمک کنید تا این داستان را زیبا تر کنم....

بهم بگین کجاهاش بد است تا درستش کنم....

لطفا نظرتون را درباره ی داستانم بدین.

مرسی....

عیدتون هم مبارک.....

 

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 13:10 توسط فاطمه|

سلام....

نمی دونم چی باید بگم....

خیلی ها شایدر از اینکه به دنیا اومدن خوش حالن.....ولی من زیاد نه......

شایدر اگه سرنوشت طوری دیگر بود از اینکه به دنیا امدم خوش حال می شدم......

نمی دونم...هیچ نمی دونم.....

می شه گفت ۱۶ سال پیش همه منتظر من بودن....منتظر بودن تا ببینند بچشون را......

شایدر خیلی ها خوش حال بودن....

و وقتی به دنیا امدم مادر و پدر خدا رو شکر کردن که دومین بچشون هم سالم به دنیا اومدن.....

شنبه تولد من است...ولی خب امروز آپ کردم....

سعی کردم اون اتفاقی که افتاد را فراموش کنم......

بالاخره زندگی همینه.....

دوست نداشتم حالا حالا ها اپ کنم...ولی اومدم......

درسته به دنیا اومدم ولی دیگه ارزوی مرگ نمی کنم....حالا که اومدم می خوام عاشقانه زندگی کنم...

خیلی ارزو ها دارم که خودم می تونم برآوردشون کنم....

بزرگ ترین هدفم درس است.....چون در این سنی که هستم فقط از همین طریق می تونم دل مادر و

پدرم را شاد کنم.....

نمی دونم تا حالا که ۱۶ ساله شدم فرزنده خوبی برای خانواده بودم یا نه......هیچ نمی دونم....

می ترسم اون ها از این که به دنیا اومدم پشیمون باشن.........

به این امید دارم زندگی می کنم که فردا لبخند روی لبان خیلی ها جاری می کنم....لبخند روی لباشون

نقاشی می کنم.....با رنگ قرمز.....با رنگی شاد.....

احساس می کنم فردا خیلی ها بهم نیاز دارن.......دوست دارم.....دوست دارم دل خیلی ها رو شاد

کنم.....

دوست دارم برای خودم کسی بشم......می خوام ارزش خودم را حفظ کنم.....هر کسی بالاخره یه

ارزشی داره که باید حفظش کنه......

خداوند از روح خود در من دمید و من را فرستاد روی زمین تا زندگی کنم.....تا برای خودم کسی بشم....

خداوند من را فرستاد تا خوبی کنم....نه بدی......پس نباید کاری کنم که شرمنده ی خدا بشم...

بالاخره فردا تو اون دنیا باید جواب همه ی چیز ها رو به خدا بدیم......خدا به همه عقل داد.....

نه به کسی زیاد داد و نه به کسی کم......خودت باید عقلت را به کار ببری.....عقل طوری هست که

اگه ازش کار نبری فرسوده می شه و بعد هم دیگه هیچی.....ولی وقتی به کار ببری می شه یه

تیزهوش......

وقتی بچه بودم همیشه به این فکر می کردم که من چه جوری اومدم روی این زمین....بعد می گفتم

خب معلومه ما توی یه سرزمین بزرگی بودیم که کلی بچه بودیم......بعد منتظر بودیم تا دو نفر ما رو

انتخاب کنند...هر کدوم هیجانی داشتیم و بعد می گفتم مامان و بابا من را انتخاب کردند و من هم به خدا

گفتم ولی من نمی خوام ازت جدا بشم....و در ان هنگام بود که خدا مرا با کلمه ی مادر اشنا کرد

واقعا خدا بهم بهترین مادر و پدر را داد.....خوش حالم.....خب خانواده می شه گفت مثل یه درخت است..

اگه خانواده محکم باشه......ریشه اش محکم باشه ما هم محکم خواهیم بود...البته بعضی ها هم

اون قدر نادون هستن که رسم و خانواده را بهم می زنند و......

خب دیگه چی بگم...؟؟؟؟؟؟؟

ارزوی این دختری که شنبه به دنیا میاد.....فقط موفقیت است.....

 

 

و یکی دیگر از اروز هایم این است که:

همیشه سایه ی پدر و مادر وبرادرم بالای سرم باشه

هیچ وقت دوست ندارم انها را از دست بدهم.......

من شب ها و روز ها گریه می کردم و مادر با صبر زیاد و با خنده بیدار می شد و مرا می خواباند...

و خدا می داند که چه شب ها به خاطره من نخوابیدن.......

مادر خیلی مهربونه.....هر کسی قدرش رو ندونه خیلی بدبخته....خیلی.....

خب دیگه نمی دونم چی بگم.....همین کافیه....

عیدتون هم پیشاپیش مبارک.....

خنده فراموش نشه......

از تک تک شما ها که اومدین پیشم ممنونم....خیلی خوش حال شدم....واقعا مرسی.....

روز عید قربان دعا می کنم که تک تک شما عزیزان به ارزو هاتون برسین......

شما هم حتما دعا کنید.....

 

ببخشید اگه بد نوشتم......

هیچی به ذهنم نرسید.......

این چند روز داغون بودم که حالا بهترم.....

جمله ی امروزمم اینه...قدر مادراتون را بدونید.......مادرای ما خیلی زحمت ها کشیدن

 برای ما که خود هم خبر نداریم......من هم قول می دم از این به بعد قدرش را بدونم....هم مادر گلم و

هم پدر خوبم که مواظب من است.....

 

 

مواظب خودتون باشین......

لبخند فراموش نشه........و باز هم می گم این عید بر همتون مبارک......

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 19:13 توسط فاطمه|

سلام...

اومدم بگم برای یه مدتی نمیام......

اتفاقی که برام افتاد داغونم کرد......روحیه ی مناسبی ندارم...باید برم.....نیاز دارم

تنها باشم.....

پس خدافظ

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 22:23 توسط فاطمه



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت